سفر گتر ( قطر )
نا خدا یوسف و بریمک در سفر گتر
در شرق گمرک قدیم نزدیک به درب ورودی به محوطه گمرک مغازهای میوه فروشی علی فرج قرار داشت علی فرج مرد لاغری بود که سنش از پنجاه گذشته بود ولی همیشه لبخندی رو لب داشت اکثر ناخدایان و جاشوها اهل سورو همچنین مغازه داران سورویی میوهایشان از علی فرج می خریدندن .
انها اعتماد خاصی به علی فرج داشتند .
یک روز صبح که همراه ناخدا یوسف به مغازه علی فرج رفته بودم دید م علی فرج سر تا پا سیاه پوش کرده بود ولی مثل گذشته سر حال و شوخ تعجب کردم وی با دیدن ناخدا ایشان را به داخل مغازه دعوت کرد و اهسته شروع به صحبت کردن نمود " این پنج نفر هر طور شده با خودت ببر ژاندارها دنبالشونند که ببرندشون سربازی انجا اشنا داریم دستشان می گیرند کار برایشان پیدا می کنند و زندگیشان بهتر می شود .اینجا دو سال علاف می شوند کسی نیست خرج زن وبجه هایشان بدهد انها می ترسند به دهات برگردند" ..
ناخدا کمی مکث کرد و گفت مشکل است نمی شود بدون تسکره و جواز انها ر ا به گتر برد اگر بگیرند بدر من در می اورند و لنج مردم می خوابانند .
علی فرج ولکن معامله نبود و اسرار می کرد ناخدا که نمی خواست رو ی علی فرج زمین بیندازند کمی نرم شده و گفت باشه بخاطر تو این کار می کنم و هیچ پولی هم از انها نمی گیرم ولی باید مثل یک جاشو کار کنند فردا شناسنامه انها بیار تا اسمشان هم تو لیست صاحبان بار بزنم انها سه نفر بیشتر نیستند و 1200 گوسفند دارند اسم فامیلهای شما هم بعنوان شریک انها اضافه می کنم .
علی فرج اشک در چشمانش جاری شده بود مرتب داشت تشکر می کرد ، ناخدا رو کرد به علی فرج وگفت با با دوستی ورفاقت که نمرده تو یک بار به ما رو زدی نمی شود که نه گفت ما از سربازی تو هنگ میناب تا حالا با هم دوستیم مثل کا کایم.
همینطور که با ناخدا یوسف به طرف اسکله می رفتیم تو فکر بودم دلم برای علی فرج می سوخت حتما فامیلش مرده که لباس سیاه بوشیده ولی چرا ناخدا به او تسلیت نگفت و اصلا از مرده حرفی نزدند تو همین فکر خیال بودم که ناخدا گفت چه خبرته گشنتن گه گب نازنی ؟ چند دقیقه ای چیزی نگفتم بلاخره به خودم جرات دادم و گفتم با با چرا علی فرج لباس سیاه بوشیده بود ناخدا با چند لحظه تاخیر گفت مگر نمی دانی محرم است انها رسمشان است که تو محرم سیاه ببوشند . در ان سن وسال نتوانستم ارتباط محرم و لباس سیاه علی فرج درک کنم.
فردا صبح زود گوسفندها بار لنج نموده و برای زدن خاک به طرف جزیره تنب مار ( تنب کوچک ) حرکت نمودیم در انجا صدها زنبیل خاک توی لنج زیر پای گوسفنده ریختند تا هم جای نرمی باشد برای انها هم برای پاک کردن لنج راحتر بود بعد از پیاده کردن گوسفندها و ریختن خاکها به دریا.
بعد از حدود دو روز سفر قبل از اینکه وارد ابهای قطر شویم ناخدا اشاره ای کرد بطرف غرب در فاصله دور به ناوچه ای که داشت به طرف ما می امد ، با نزدیک شدن ناوچه ، ناخدا گفت هرچه دفترچه ، پاسپورت و کاغذ هست بیاری تو این دستمال بریزید و مثل بقچه بگذارید پیش من ، و اشاره کرد به بریمک (کور بریمک ) و گفت تو هم دهل و دمپکت بیا رو سطحه و بزن و بقیه هم چاک بزنند .
، ناوچه انگلیسی بود ( انگلیس در ان سالها حفاظت مرزهای ابی کشورهای جنوب خلیج به عهده داشت ) ناوچه بعد از یک مانور در فاصله پنجاه متری و هم جهت با لنج قرار گرفت ، در همین موقعه یکی از افسران انگلیسی در حالیکه بلندگوی قیفی جلو دهنش گرفته بود گفت " ور ار یو گوینگ " کجای می روید ناخدا هم از جایش بلند شد و بقچه به دست جار می زد گتر گتر و اشاره می کرد به بقچه پاسپورت پاسپورت ، در همین موقعه بریمک در حالیکه شاخ دوتا گوسفند بدست گرفته بود انها را بلند می گرد و به انگلیسیها نشان می داد ، ناوچه بعد از یک ربع که به موازات لنج حرکت می کرد بلاخره بوقهایش به نشانه خدا حافظی به صدا در اورد ، ناخدا و همه سرنشینان لنج هم در حالیکه ایستاده بودند دستشان تکان می دادند ، افسر کشتی هم دستی تکان داد و به کابینش برگشت .
نزدیکی ها ی ظهر به بندرگاه دوحه رسیدیم ولی ناخدا نمی خواست لنج قبل از ساعت سه در اسکله پهلو بگیرد ، می گفت ساعت سه به بعد اکثر مامورین گمرک و شرطه ها می روند خانه فقط چند ناتور می ماند در بندرگاه . ساعت سه ونیم بعد از پهلو گرفتن لنج در اسکله ناخدا دستور داد هرچه زودتر گوسفندها ی که بن خن ( انبار لنج ) هستند به روی سطحه بیاورند تا زوتر بتوانیم انها را پیاده کنیم .
ناتورها (نگهبانان ) اجازه نمی دادند که گوسفندها پیاده کنند " ساعت سه به بعد کسی حق تخلیه بار ندارد می بینی که همه رفته اند خونه ، گمرک تعطیل است شرطه ها هم نسیتند " ولی ناخدا ول کن نبود " اینها بار نیستند اینها حیوانند ، موجود زنده هستند چهار روزه که نه ابی نه دنگی خورده اند ، اگر تا فردا صبر کنیم نصفشان تلف می شوند " ولی نگهبانها این حرفها حالیشان نبود ، ناخدا که دید با التماس و خواهش کاری از پیش نمی رود ، کمی قیافه جدیتری بخود گرفت و با صدای بلند گفت " اگر این گوسفندها تلف شدند گناهشان گردن شما ، و شما باید جواب اقای رضوانی* بدهید ، این حیونها همه سفارشی اقای رضوانی می باشند " ناخدا دیگر حرفی نزد و به طرف لنج راه افتاد ، هنوز چند قدمی نرفته بود که هر دو نگهبان هم به طرفش راه افتادند و با قدمهای بلند خودشان به او رساندند " به یک شرط می توانی گوسفندها از لنج تخلیه کنی و پشت محوطه گمرک ببری که تا صبح خودتان ازشان نگهداری کنید و کسی حق خروج انها از محوطه گمرک ندارد " ناخدا لبخندی زد و گفت "این شد حرف حساب بلاخره باید بین بار و حیوان فرقی قائل شد ان هم گوسفندهای اقای رضوانی" .
همه گوسفندها به محوطه پشت گمرک بردند ، سه نفر از صاحبان گوسفند به همراه همشهریان علی فرج مشغول اوردن اب برای کوسفندها شدند ، ساعتهای شش بعد از ظهر بود که صدای اذان مسجد بلند شد هوا داشت تاریک می شد ، ناخدا به فامیلهای علی فرج نزدیک می شود و می گوید " ان مسجد می بیند " اشاره می کند به مناره مسجد که نمایان بود " نزدیک مسجد نانوانی غلام عباس گراشی است ، به انجا که رسیدی بگوید ناخدا یوسف ما را فرستاده و دنبال این شخص می گردیم ، خودش یا شاگردش شما را به خانه اقوامتان می رسانند ، یک ربع راه هم بیشتر نیست تا نانوای ، تو راه هم با کسی گپ نزنی ، اینجا به بعد خارج از محوطه گمرک می باشد ، شما هم کارگرانی هستی که از سر کار به خانه بر می گردی ، متوجه منظورم شدی ؟ هر چهار نفر نگاهی به ناخدا می کنند دستشان دراز می کنند ، ناخدا دستشان به گرمی می فشارد و می گوید ، "اگر می خواهی کار بکنی و موفق بشی باید زحمت بکشی ،سرتون بالا نگه داری ، از کسی نترسی ، اینجا همه غریبه هستند ، همه برای کار امده اند ، به غلام عباس گراشی هم سلام برسانی بگوید ، ناخدا فردا می اید مغازه " لحظه ای هر چهار نفر با هم نگاهی به ناخدا انداختند و راه افتادند .
ناخدا وقتی به لنج برگشت که جاشوها شنهای زیر پای گوسفندها به دریا ریخته بودن و لنج شسته بودند ، با سوارشدن ناخدا لنج از اسکله جدا کردند و در بندرگاه لنگر انداختند. نسیم ملایمی از روی اب می وزید ، ناخدا یوسف مشغول نماز بود ، در همین لحظه صدا بع بع گوسفندی بلند شد چند لحطه بعد دوباره بع بع ، ناخدا که همیشه نمازش نیم ساعت طول می کشید ده دقیقه نشده ، نماز تمام کرد ، وبا صدای بلند جار زد " بریمک ، بریمک " جوابی نشنید دوباره "بریمک کجای ؟ " یکی از جاشوها " بریمک دارد نماز می خواند " ناخدا حدود یک ربع دوباره بریمک صدا می زند ولی جوابی نمی شنود ، باز یکی از جاشوها می گوید " بریمک دارد نماز می خواند " ناخدا با عصبانیت " مگر نماز تراوی می خواند که این همه طول می کشد ؟ چند دقیقه بعد بریمک خودش به ناخدا می رساند می گوید " جاروم اتزد ؟ بله این صدای بع بع از کجا نهوندن ؟ دگه چه کلکی اتزدی ؟ بریمک لحظه ای ساکت می شود بعد می گوید " اره تو گوش م هم خیلی بع بع نشنوتم چهار روزن که 1200 بره شو روز تو گوشمون بع بع شوکردی به این زودی این صدا از کله مون خارج نابود "
ناخدا با عصبانیت " حیا بکن جواب درست هاده ؟ بریمک این بار باصدای بلند بدون اینکه از ناخدا ترسی داشته باشد و با قیافه جدی می گوید " همیشه این رسمش بود که صاحب مال در طول سفر دو تا از بره ها می داد به لنج که توی سفر براشون خوراک درست بکنیم و شب هم کبابی بزنیم ولی این کلاشون هیچی که شوندا هرچی ماچله * لنج هم بود خوردند من هم عصبانی شدم رفتم دو تا از گوسفندها تو بن خن قایم کردم ؟ و رو به ناخدا بریمک می گوید " حلا شما که ناخدا هستی یک لحظه هم خدای بکن و بگو این کار انها درست بود ؟ ناخدا دیگر نتوانست جلو خنده خودش بگیرد همین طور که می خندید به بریمک گفت " برو بیار هر دو بالا ابی بهشون بده یکی هم امشو سر ببری و کبابی بزنی فردا هم هواری گوشت تلافی این چند روز در بیاری ، بلاخره مال ادم بخیل یا گرگ ابرد یا بریمک "
هوا خنک شده بود بوی کباب و نسیم شمال همه را سر حال اورده بود ، اسمان هم غرق ستاره بود ، " سفر نزدیک اتکرد رفتی ای عزیزوم رو به گتر اتکرد رفتی ای عزیزوم ............. " این صدای بریمک بود که می خواند و بقیه جواب می دادند صدای برخورد امواج به بدنه لنج با صدای دهل بریمک و چاکه جاشوها ، در خلوت شب ، در هوا می پیچید .
سفر دیگری به پایان رسید ، شب چادر سیاهش سرکشید تا همه زیر ان بخواب روند و خستگی سفر از تن بدر کنند .
زورق زندگی بریمک ، ناخدا یوسف ، علی فرج و غلام عباس گراشی سالها است که باد بان بر کشیده اند و بر اقیانوس بیکران پیش می روند و ما هم گهگاهی با انها همسفر شده و راوی روایتی از سفر انها می شویم
*رضوانی یکی از تجار سر شناس قطر که تا چند سال پیش رئیس اطاق بازرگانی و اصناف قطر بود ، می گویند جد اباد انها از منطقه هرمزگان به قطر رفته اند.
* ماچله به جیره غذای لنج می گویند
تاریخ و فرهنگ هرمزگان -مروری بر تاریخ و فرهنگ هرمزگان و منطقه