نادر شاه در لارک

مدتی بود که جو شهر حالت نظامی به خود گرفته بود ،مردان جزیره شمشیرهایشان    صیقل می دادند ، شبها  دور از چشم ما بچه ها و مدیر گمرک و معلم مدرسه ، جلسه برگذار می کردند ، گهگاهی می شنیدیم که زنها هم پچ پچ می کنند و بعضی وقتها صداشون بلا می رفت و می گفتند "دیگه بسه باید به این پاکستانیها درس خوبی بدهیم" این جو حاکم بر جزیره حس کنجکاوی ما هم بر انداخته بود . 

                                              

صبح سر کلاس *معلم ما بر خلاف روزهای عادی که همیشه تا ساعت هشت صبح خواب بود و با چشمان خواب الود به کلاس می امد و مشق می داد و دوباره می رفت که صبحانه بخورد ،  امروز با لباس اطو شده ریشش دو تیغه زده وارد کلاس شد ، بوی ادکلون چاپ طوطی ، در فضای کلاس پیچید ، بچه ها  همگی با هم نفس عمیقی کشیدن و رو به معلم  گفتند " اقا امروز بوی دامادی می دهید"

اقا معلم  بدون اینکه راجع به درس و مشق صبحت کند رو به شاگردان کلاس کرد و گفت " از قشم خبر اورده اند که  امروز  رئیس فرهنگ می خواهد بیاید به لارک برای بازدید از مدرسه ، باید تمام کلاس و حیاط مدرسه پاک بکنیم و بعد بروید خانه سرو صورتتان بشورید و لباس پاک بپوشی و بیاید دوباره مدرسه "  بچه ها به دو گروه تقسیم شدند ، دخترها افتادند به جون کلاس و میز و نبمکتها و ما پسرها هم  جمع کردن سنگهای و جارو کردن حیات مدرسه.

 ساعتهای سه پسین بود که یکی از بچها که لب دریا نگهبانی می داد ، فریاد زد " یک لنج می بینم که از قشم  دارد به اینطرف می اید "، اقا معلم با شنیدن این خبر می گوید ،" بچه های کلاس اول  ردیف جلو بشینند ، کلاس دوم  ردیف بعدی و کلاس سوم و چهارم  ردیف اخر " و ادامه می دهد "من می روم  لب دریا به استقبال رئیس فرهنگ شما ارام می شینید و درستان بخوانی ما که امدیم من بر پا می هم وشما صاف صاف می ایستید تا رئیس اجازه نشستن بدهد "

رئیس فرهنگ به همراه  شش نفر دیگر  وارد کلاس می شوند  و سعی می کنند با بچه ها ی کلاس  صحبت کنند ، رئیس فرهنگ رو به یکی از بچه ها کلاس اولی می کند و می پرسد  " دختر خانوم اسم شما چیه ؟"  ، بچه که ترسیده بود و از طرفی نمی دانست که این اقا چه می گوید ، سرش پایین انداخت بود و چیزی نمی گفت ، اقا رئیس رو به نفر بعدی می کند و می گوید " شما دختر اسمتان چیه؟ " دختر بچه که  با سوال مکرر رئیس  روبرو شده بود ، سرش به عقب بر گرداند و رو به ما با نگاهش می خواست بداند که این اقا چه می گوید ، یکی از شاگردان کلاس چهام با صدای بلند رو به دخترک می گوید" نام تو کیاهه" ( اسم شما چیست )  دخترک با شنیدن این جمله نا خود اگاه از جا بلند شد و در حالی که دستهایش در هوا تکامی داد فریاد می زد  " زیبا  زیبا   زیبا "   نگاهش به رئیس بود  و با دست به خودش اشاره می کرد  دوباره فریاد می زد " زیبا زیبا  زیبا " اشک شادی در چشمانش حلقه زده بود  ، او تازه دو هفته بود که به مدرسه امده بود و  تازه داشت الفبای فارسی یاد می گرفت .

رئیس فرهنگ که متوجه این موضوع شده بود رو کرد به ما کلاس چهارمی ها و پرسد بچه ها اسم مدرسه  شما چیست ؟  ما با هم " دبستان نادری لارک " و او ادامه می دهد" من از این اسم خیلی خوشم  امده باید مدارس بیشتری در ایران به نام نادر  اسمگذاری شود" و بدون توجه به اینکه ما چند درصد صحبت ایشان متوجه می شویم شروع کرد به تعریف وتمجید از نادر ، چنان صحبت می کرد که گوی خود سالها در رکاب نادر شمشیر زده است . 

                                            مجسمه نادر شاه

، در همین موقعه حدود  سی تا چهل نفر از مردم لارک هم به جمع پیوستندو از بیرون کلاس  به حرفهای رئیس گوش می دادند ، او که جمعیت بیشتری اطراف خود دیده بود ، مثل نقالها با کمک دست و سر وگردنش هم  می خواست از شمشیرزنی نادرشاه و قهرمانیهای او بگوید .

یکی از لارکیها  به داخل کلاس می اید و  از مشکلات خودشان  بخصوص لنجهای پاکستانی که با تورهای ماهیگیری خود کلگرهای(یک نوع قفس سیمی ماهیگیری) لارکیها از بین می برند  ، گفت  و ادامه داد " شما به ما کمک بکنی و به دولت بگویید بیاد به ما کمک کند ما هر جا شکایت می کنیم کسی کمکی نمی کند "  رئیس که  فکر و ذهنش هنوز در رکاب نادرشاه بود و داشت با لشکر محمود افغان می جنگید به یکباره پاهاش به زمین زد و گفت " نادرشاه نمرده اینجا دبستان نادری است  ،نادر شاه اینجا است ، شما سربازان نادر هستی ، شمشیر نادر نباید بر زمین بماند " . 

فردا صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم که هیچ کدام از لنجها برای صید به دریا نرفته اند ، همه مردها شمشیر به دست لب دریا و بالای قلعه پرتغالیها نگهبانی میدهند ، زنها هم در حالیکه چادرشان به کمرشان بسته بودند  تدارکات پشت جبهه بعهده داشتند و نان  و چای به قلعه و لب دریا می اوردند .

شعارهای رئیس اداره فرهنگ بندر عباس ،کار خودش کرده بود لارکیها همان شب با لنجهای خود و شمشیر بدست به جان لنجهای پاکستانی افتاده بودند و تورهای ماهیگیری انها تکه تکه کرده و به ساحل لارک اورده بودند و در یکی از انبارهای قلعه پرتغالها نگهداری می کردند و به لنجها پاکستانی پیغام داده بودند که  اگر دوباره پیدا شدی اینبار لنجهای شما را به قعر دریا خواهیم فرستاد. 

 احمد ایراد یکی از مردان شوخ و خوش مشرب جزیره در حالیکه برق پیروزی در چشمانش شعله می زد  با همان قیافه بشاش می گفت " دیگر احتیاح به کمک دولت و شکایت ، نیست  ، شمشیر داریم لشکر نادری هم داریم  حقمون خودمون می گیریم . 

 ان روز ما بچه ها نیز با شمشیرهای چوبیمان  بر برج وباروهای قلعه پرتغالیها نگهبانی می دادیم  و فکر می کردیم که ما هم  نادر شاه کوچکی هستیم 

ده سال بعد: 

 

در حالیکه در اتوبوس نشسته و از محله ای در دهلی قدیم  عبور می کردم چشمم به هزاران نفری افتاد که با پرچمهای سرخ خود در دو طرف خیابان و جلو ادارات دولتی تظاهرات می کردند ، اتوبوس به کندی پیش می رفت و این فرصتی بود که بهتر بتوانم  شعارهای که روی پارچهای بلندی نوشته بودند بخوانم ، به زور کلمات نوشته شده روی  یکی از شعارها برای خودم  تکرار می کردم ، نه این نمی تونه باشه ، به هندی خواندن خودم شک کردم  ایستگاه بعدی از اتوبوس پیاده شدم  و خودم را به محل تظاهرات رساندم.

"नादर शाही मोर्दाबाद  "नादेर्शाई वापस एता "

مرگ بر نادر شاهی"  ، نادر شاهی برگشته " شعار درست خوانده بودم

حالا با گوشهایم هم این شعارها می شنیدم  ،" نادرشاهی مرده باد"

 نادرشاهی واپس ایته "  ، چه شده که اینجا نادر شاه قهرمان دوران کودکی ما دارند لعن و نفرین می کنند ، از چند نفر جویای  این پاسخ شدم  گفتند" ما از اعضای اتحادیه دستفروشان  دهلی هستیم  ، هفته پیش مامورین شهرداری به بساط دستفروشی ما در چند منطقه از دهلی حمله وحشیانه ای کرده بساط ما را به غارت برده و چند نفر از رفقای ما زخمی کرده اند " گفتم این خبر شنیده بودم  این قضیه چه ربطی به نادرشاه داره ؟ خنده ای

کرد و گفت" مگر تو مدرسه نرفتی ؟ تو کتاب نخوانده ای که نادر  چور ( دزد) چه بلای سر مردم دهلی اورده است؟ **  چگونه مردم اینجا کشته و اموالشان غارت کرده است ؟ چگونه دختران وپسران جوان مردم به زور با خود برده است ، مگر نمی دانی در دهلی وقتی می خواهند از ظلم و زور و خشونت و وحشیگری یاد کنند با دروان نادرشاهی مقایسه می کنند ؟ " گفتم چرا مدرسه رفته ام  دوازده سال درس خوانده ام  ولی در کتابهای ما اینها ننوشته بود در کتابهای ما نادر به عنوان قهرمان ملی ازش یاد شده. خندید و گفت یا تو مستی  یا اینکه اصلا کتاب نخوانده ای و مدرسه نرفته اید " . 

                                                     مجسمه عظیم چنگیز خان در اولانباتور

راستی  چه می شود که در اولانباتور پایتخت  مغلستان  بعدر از صدها سال دوباره مجسمه چنگیزخان مغول ، ***در میدان شهر بنا می کنند و از او بعنوان قهرمان ملی مغلستان یاد می کنند. کسی که هزاران انسان بیگناه قتل عام نمود  و شهرهای بسیاری ویران کرد . مغل وار  حمله کردند ، مثل مغولها کشتند وبردند ویران نمودند ، این جملات هر ایرانی است برای نشان خشونت و بربریت یک گروه یا دسته و یا ظلم حکومتی .

و راستی چه می شود که مجسمه نادر در ایران بر پا می کنند و از او بعنوان قهرمان یاد می کنند ؟

انچه بر خویش روا نمی داری       بر دیگران  روا مدار 

ان روز در شهر دهلی مجبور شدم با قهرمان خیالی دوران کودکی ام  که در قلعه پرتغالیهای لارک  شمشیر چوبی بدستم داده بود  برای همیشه   خدا حافظی کنم و شمشیر چوبی ام  زمین بگذارم

                    ************************

 

  

 *  غلامرضا سایانی - مسلم پیل افکن - غلامعلی برنوس از معلمانی بودند که در جزیره لارک از انان الفبای خواندن و نوشتن اموختم  و بعدها با کمک  همین کلامان الفبای زندگی فرا گرفتم  

 

** نادر شاه در نهم ماه مارس اسال ۱۷۳۹ میلادی وارد دهلی گردید  و از محمد شاه رنگیلا یکی از حاکمان دهلی  که در جنگ با نادر شکست خورده بود تقاضای دو ونیم میلیون روپیه کرد ،ولی چون پولی در بساط نداشت که به نادر بدهد ،نادر تمام  جواهرات موجود در دربار محمد شاه به غارت برد از جمله این غنایم  می توان به الماس معروف کوه نور و یا تخت طاووس  قیمتی اشاره نمود . نادر شاه  در ماه مه ۱۷۳۹ با غنایم زیاد و هزاران دخترو پسر جوان (هندو و مسلمان ) که در دهلی  اسیر کرده بود  ، ذهلی ترک می کند . ولی خشونت سربازان نادری و غارت و تجاوزات انان به مردم  هنوز بعنوان مثل باقی مانده است .

 

*** در مغلسات تا همین چند سال پیش که کمونیستها سر کار بودند  هیچ خبری ازمجسمه چنگیز نبود ولی با روی کار امدن ملی گراها دوباره به دنبال زنده کردن احساسات ملی گرایی ، دوباره چنگیز خوان در کتابها بعنوان قهرمان ملی  بازسازی شده و مجسمه عظیم ان بر تپه ای در اولان باتور بر پا نموده اند